درون محیطی شیشه ای حبس بود.مثل آکواریم ساخته شده بود ولی آب نداشت.پشتش سیاهِ سیاه بود.معلوم نبود کجا گیر کرده .تنهای تنها بود.کاملا ضد صوت ساخته شده بود.دستانش را به شیشه چسباند و حنجره اش را به روی من باز کرد.زبان کوچکش همچون زنگ کلیسا مدام مرتعش میشد.نمیدانست حتی یک ذره از صدایش به گوش من نمیرسید.مُدام حنجره اش را باز می کرد من زبان کوچکش را می دیدم که مرتعش میشد.بعد از چند ساعتی خودش را به شیشه تکیه داد و لیز خورد روی زمینی که به علت انعکاس نور معلوم نبود از چه جنسی بود.سرش را کج رها کرد و شروع کرد به نفس نفس زدن.قطره ی کوچکی از گوشه ی چشمش جاری شد.نگاه خسته اش را به سمت من آبیاری کرد.من ایستاده و او نشسته.به من اشاره کرد که بنشینم.نشستم.دستانش را سوی شیشه هل داد.دماغش به شیشه فشرده شد طوری که شبیه خرگوش شد.دستانم را به موازات دستانش روی شیشه گذاشتم.چنگ زد.چنگ زد.چنگ زد.آنقدر چنگ بیهوده زد که فهمید چنگ اش همانند ناله اش به بیرون نفوذ نمیکند.دیگر خبری از قطره نبود.سیلی روی چهره ی متشنج اش جاری شد.درکش نمیکردم.احساسش غریب بود.آزاده بودم وسخت بود درک این همه محدودیت.اشاره کرد که سرم را به شیشه بچسبانم.لبانش را به روی لب های من نهاد و شروع کرد به بوسیدن.از فرط احساس چمانش بسته شد. حرکاتش نا خوشایند بود .سرم را به عقب بردم.متوجه عقب رفت من نشد.مشغول بوسیدن لبهای غایب پشت شیشه بود.چشمانش باز شد.دید شیشه از آب دهانش خیس شده و من چند وجب عقب تر از شیشه شاهد اعمال مزخرف اش هستم.با حیرت تماشاگر فاصله اش با من شد.سرش را کج کرد.انگشتش را گوشه دهان اش گذاشت شروع کرد به جویدن.خودش را زد.دیوانه بود.پیراهن سفیدم پر بود از خون های جاری شده از دماغم.از رنگ لباسم ترسید.رفت و خیلی زود با کسی که روپوش سفید داشت آمد و من را به او نشان داد.لامپ های آن اتاق روشن شد معلوم شد آنجا بزرگتر از اتاق بوده.سیاهی پشت سرش جای خود را به جماعتی نا محدود که مرا تماشاگر بودند داد.همه مرا نشان میدادند و چیزی زیر لب می خواندند.صدایی به داخل نفوذ نمی کرد.کلیدی شبیه کلید آسانسور در چند قدمی شیشه بود.آن فرد که روپوش سفید داشت آن کلید را فشرد و حرکتی آغاز شد.نمیدانم آن ها به بالا رفتند یا من به پایین سرازیر شدم.فضا به تندی تاریک شد.همه جا سیاهِ سیاه.شیشه ها گرم میشوند.داغ میشوند.عرق می کنم.شیشه ها قرمز میشوند.ذوب میشوند.بوی گوشته سوخته میاید.موهایم آتش گرفته. کف پایم جزغاله میشود.